صفحه نخست    l    تماس با مدیر    l    نسخه موبایل    RSS    l   
درباره وبلاگ



آبی تر از آسمان بود و پاک تر از باران .دستش را به آسمان می برد و ستاره ها را در سفره خالی ما می نشاند . بهار را به تساوی تقسیم می کرد و سهم خود را به آنکه محتاج تر بود می بخشید.کبوتر از دست او دانه می چید و ماه از روی او روشنی می گرفت . نخل تنهایی اش را می شناخت . چاه زمزمه اش را می شنید و غدیر آن آبگیر زخمی حیران بردباری اش بود .غم و غریبی و غربت ، اشک و آه او را همدم می شدند و از کوفه تا کربلا عشق بود که می کاشتند . نماز به تلاوت او می بالید و او به تلاوت نماز . اخمهایش را باز می کرد و آدم شعر بهشت را می سرود . او ساده بود به رنگ صبح و مرد بود به رنگ خدا. آری او علی ، ماه ولاء بود .

کودکانه ی غدیر
معرفی کتاب

هدف اصلی کتاب ، شناخت قرآن با غدیر و غدیر با قرآن است . نویسنده کوشیده است که در 1500 صفحه و در سه مجلد، این شناخت دوسویه قرآن و غدیر را در شش بخش توضیح دهد . بخش اول به آیات نازل شده در سراسر واقعه غدیر از مدینه تا مدینه اختصاص دارد که اقدامات پیامبر (ص) را از یک سو ، و اقدامات منافقین را از سوی دیگر در بر می گیرد ...

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جمعه 24 آذر 1391 :: نویسنده : مستور
با این که مدرکی نداشت تا حرفش را ثابت کند، اما تصمیم خود را گرفته بود. مصمّم به نزد عمر رفت و گفت: زمانی که پدرم در مدینه فوت کرد، من کودک بودم و به همین جهت از حقّ خود دور افتاده ‏ام. اکنون آمده‏ ام تا میراث پدرم را به من بدهید.

عمر نگاهی به صورت لاغر و کشیده جوان انداخت و گفت: اسمت چیست؟ چقدر جسور و نترس هستی؟ آیا مدرکی هم داری که حرفت را ثابت کنی؟

لبخندی روی لبهای جوان نشست و گفت: اسمم عباس است ولی هیچ مدرکی ندارم.

ابروهای عمر به هم گره خورد. از جایش بلند شد و گفت: یعنی بدون مدرک طلب حق می‏کنی؟

عباس سرش را پایین انداخت و گفت: قسم می‏خورم که دروغ نمی‏ گویم. شاهدی هم ندارم. از شما می‏ خواهم انصاف را در حقّ من رعایت کرده و حقمّ را به من بر گردانید.عمر خشمگین فریاد زد: این جوان را از اینجا بیرون کنید.دوباره سر جایش نشست. عبایش را صاف کرد و گفت: فکر کرده هرکس از راه بیاید جیب هایش را پر از سکّه می‏ کنند و می‏ گویند برو. بدون مدرک، طلب ارث پدری می‏ کند.عباس راه کوچه را در پیش گرفت. با پشت دست گونه ‏های خیسش را پاک کرد. از این که شخصی خود را خلیفه و مدافع حقّ مردم می ‏دانست، با او چنین رفتاری کرده بود، نتوانست آرام بگیرد. آفتاب چشم هایش را آزار می‏داد. گوشه‏ ای در سایه دیوار، روی دو زانو نشست. سرش را در میان دست هایش گرفت. بغضش ترکید. سکوت دلنشین کوچه جای خود را به ناله و نفرین داد.

ـ به دادم برسید. اینجا کسی نیست که از حق مظلومی دفاع کند؟!

چند زن و مرد در اطرافش حلقه زده بودند. از درز میان جمعیت، چشمش به امیرالمؤمنین علیه‏السلام افتاد که از خم کوچه نمایان شد. از جایش بلند شد و با دست، مردم را کنار زد. خود را به امام رساند و گفت:

یا علی! برای طلب حقمّ به نزد عمر رفتم، اما او با خشونت جوابم را داد.

امام وقتی متوجه موضوع شد، از قنبر خواست که جوان را به مسجد جامع شهر آورده تا خود، کار قضاوت را به عهده گیرد.

صدای اذان، فضای لبریز از دعا و استجابت مسجد را معطر کرده بود. عباس مقدار آبی برای وضو پیدا کرده و به قصد خواندن نماز وارد مسجد شد. دستمال سفیدش را از روی سرش برداشت و در کنارش، روی فرش حصیری مسجد گذاشت. بعد از خواندن نماز به ستون چوبی داخل مسجد تکیه داد. آنچه را که صبح برایش اتفاق افتاده بود، در ذهنش مرور کرد. مطمئن نبود که بتواند حقّ خود را بگیرد. صدای قنبر ـ غلام امام ـ رشته افکارش را از هم گسست:

بلند شو، نزدیکتر بیا، امام می‏ خواهد با تو صحبت کند.عباس در حالی که دستمالش را در میان دست هایش می ‏فشرد، رو به روی امام، دو زانو نشست. امام از عباس خواست دوباره شکایت خود را بیان کند تا کسانی که از موضوع اطلاع نداشتند نیز بشنوند.بعد از پرسیدن چند سؤال رو به عباس گفت: چنان درباره شما حکم می‏ کنم که خداوند به آن حکم نموده و تنها برگزیدگان او بدان حکم می‏کنند.امام چند نفر از اصحاب خود را صدا زد و به آنها گفت: همراه خود بیلی بیاورید، می‏ خواهیم به طرف قبر پدر این جوان برویم.آفتاب به وسط آسمان رسیده بود و زمیت تفتیده قبرستان، چشمها را آزار می‏داد.

علی علیه‏السلام قبری کهنه، که دور آن را با سنگ چیده بودند، با انگشت نشان داد و گفت: این قبر را بشکافید و تکّه ‏ای از استخوان بدن مرده را بیرون بیاورید.یکی از اصحاب شروع به حفر قبر کرد. دانه‏ های درشت عرق از روی پیشانی او به پایین می‏ چکید. بعد از چند دقیقه بیل را به دست دیگری داد تا خود نفسی تازه کند.چیزی نگذشت که قسمتی از استخوان های میّت نمایان شد. تکّه ‏ای از آن را به دست امام دادند. امام علیه‏السلام به جوان نزدیک شد؛ استخوان را به او داد و گفت: این استخوان را بو کن.وقتی جوان استخوان را بوکشید، از هردو سوراخ بینی او خون جاری شد. علی علیه‏ السلام گفت: تو فرزند این میّت هستی؟

اصحاب، متحیّر چشم به دهان امام علیه‏السلام دوخته بودند. صدای اعتراض عمر، سکوت قبرستان را درهم شکست:

یا علی! می ‏خواهی با جاری شدن خون از بینی‏اش مال را به او تسلیم کنی؟

متانت و آرامش در نگاه امام علیه ‏السلام موج می‏زد. رو به عمر گفت: این جوان از تو و سایر مردم، سزاوارتر است به این مال.

استخوان را از دست جوان گرفت و به حاضران داد تا بو کنند. چون تأثیری در آنها نداشت، دوباره آن را به جوان داد تا بو کند. با جاری شدن دوباره خون از بینی او، گفت: به خدا سوگند! نه من دروغگو هستم و نه آن کسی که این اسرار را به من آموخته است.

 

آنگاه مال جوان را به او بازگرداند.*




 م.حسرتی

* بازنویسی از کتاب قضاوتهای امیرالمؤمنین(ع)، علامه شیخ محمدتقی تستری، ترجمه سیدعلی محمد موسوی جزایری.




نوع مطلب : امام علی (ع)، 
برچسب ها :
پنجشنبه 9 آذر 1391 :: نویسنده : مستور
باز امشب تابید ، نور مهتابی ماه
بر سر و روی حیاط ، بر دل زخمم آه
تازه شد چشم سحر
تازه شد حرف دلم
باز امشب بارید
اشك بر جان و تنم
بی قرارم مولا
بی قرارت هرشب
می نوازی روحم ، می نوازی جسمم
بر سر غنچه سرخ ، بر سر پیچك شرم
من تمنا هربار
بر در معشوقم
من تقلا  این بار
می كشانم بر موج
رنگ آرامش را
می فشاریدم تلخ
لابه لای هر موج
توی هر طوفانی ،
زورقی را با اوج
چشم امیدم تو
مثل یک زندانی
با تو  هم آرامم
مثل یک باران که
ریخت در فنجانی
روح سركش در خواب
روح ناآرامم
با تو می خوابد باز
باز با ذكرت  شاد     
رنگ رویاهایم
می شود نورانی
خوبتر از هر نور
خوب تر از هر خواب

صل الله علیک یا علی بن ابی طالب (ع)



م.حسرتی



نوع مطلب : متن ادبی، 
برچسب ها :




امکانات وب


این نوا را در وبلاگ خود پخش کنید:

جشنواره رسانه های علوی
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات