صفحه نخست    l    تماس با مدیر    l    نسخه موبایل    RSS    l   
درباره وبلاگ



آبی تر از آسمان بود و پاک تر از باران .دستش را به آسمان می برد و ستاره ها را در سفره خالی ما می نشاند . بهار را به تساوی تقسیم می کرد و سهم خود را به آنکه محتاج تر بود می بخشید.کبوتر از دست او دانه می چید و ماه از روی او روشنی می گرفت . نخل تنهایی اش را می شناخت . چاه زمزمه اش را می شنید و غدیر آن آبگیر زخمی حیران بردباری اش بود .غم و غریبی و غربت ، اشک و آه او را همدم می شدند و از کوفه تا کربلا عشق بود که می کاشتند . نماز به تلاوت او می بالید و او به تلاوت نماز . اخمهایش را باز می کرد و آدم شعر بهشت را می سرود . او ساده بود به رنگ صبح و مرد بود به رنگ خدا. آری او علی ، ماه ولاء بود .

کودکانه ی غدیر
معرفی کتاب

هدف اصلی کتاب ، شناخت قرآن با غدیر و غدیر با قرآن است . نویسنده کوشیده است که در 1500 صفحه و در سه مجلد، این شناخت دوسویه قرآن و غدیر را در شش بخش توضیح دهد . بخش اول به آیات نازل شده در سراسر واقعه غدیر از مدینه تا مدینه اختصاص دارد که اقدامات پیامبر (ص) را از یک سو ، و اقدامات منافقین را از سوی دیگر در بر می گیرد ...

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دوشنبه 17 خرداد 1389 :: نویسنده : مستور
فرض کنیم یک نفر می‏خواهد علی را بشناسد! (1)


 برای شما خیلی دلپذیر است که بدانید که همان گونه که قلب‏های شما با نام عزیز امیرالمؤمنین علیه‏السلام به ارتعاش درمی‏آید، در جاهای دیگر، در اروپا، در هامبورگ و در همه جای دنیا، مردمی به این نام مقدس عشق می‏ورزند و به این شخصیت بزرگ، احترام می‏گذارند.

درباره حضرت امیرالمؤمنین علیه‏السلام حرف تازه‏ای نداریم. کدام بعد امام را مورد بحث قرار دهیم؟ بنده بر حسب ذوقم، یک نکته‏ای را مورد توجه قرار داده‏ام که به نظرم نکته آموزنده‏ای است؛ جنبه تربیتی دارد و به کار روزمره ما می‏خورد؛ امیدوارم هدیه کوچکی از من، به پیشگاه مقدسش باشد.

صفات انسان، یعنی صفاتی که انسان به آن متصف می‏شود، گاهی به صورت عادت در می‏آید؛ به اصطلاح علمای ما برای انسان ملکه می‏شود. گاهی اوقات آدم خسیسی، پول سنگینی را برای یک مدرسه یا یک بیمارستان می‏دهد؛ این را در اصطلاح علما، حال می‏گویند؛ یک حالتی برایش پیدا می‏شود و این کار را انجام می‏دهد. از اول عمرش تا امروز، بخیل بوده، از فردا هم تا آخر عمرش بخیل خواهد ماند. اما امروز برقی زده و این شخص یک کرمی کرده است؛ گاهی آدم‏ها این گونه‏اند.

اما برخی انسان‏ها، به حسب طبعشان، کریمند. انسان کریم، هر چه به دستش بیاید، می‏دهد؛ برایش فرقی نمی‏کند به مورد باشد یا بی‏مورد؛ به اهل یا به نااهل؛ به فقیر می‏دهد؛ به غنی هم می‏دهد؛ داشته باشد، می‏دهد؛ نداشته باشد هم می‏دهد. این را «ملکه» می‏گویند. ملکه، یعنی صفاتی که در انسان هست و انسان بدون فعالیت، سختی و مشقت، آنها را انجام می‏دهد.

درباره امیرالمؤمنین علیه‏السلام ما می‏خوانیم که علی علیه‏السلام کریم است؛ شجاع است؛ رئوف است و رحیم است. می‏خوانیم که علی علیه‏السلام، با یتیم، آن گونه رئوف است؛ نسبت به دین، آن چنان غیور است. همه صفاتی که درباره امیرالمؤمنین می‏خوانیم، فکر می‏کنیم که علی علیه‏السلام عبارت است از ده تا مثل حاتم طایی، سبحان، رستم، معدی کرب و ده تا از قهرمانان تاریخ را که اگر بجوشانیمشان و یک وجود تازه به وجود بیاوریم، این می‏شود علی علیه‏السلام.

ما این گونه تصوری از علی علیه‏السلام داریم. اگر گفتیم علی علیه‏السلام، شجاع است، یعنی دارای ملکه شجاعت است؛ یعنی سر نترس دارد. اگر گفتیم علی علیه‏السلام، کریم است، یعنی دست و دل باز است؛ یعنی نمی‏تواند چیزی داشته باشد و به کسی ندهد. بنده فکر می‏کنم مطلب چنین نیست. علی علیه‏السلام، شجاع هست؛ اما نه مثل رستم. علی علیه‏السلام، کریم است؛ اما نه مثل حاتم طایی. علی علیه‏السلام فصیح است؛ اما نه مثل سبحان. علی علیه‏السلام، غیور است؛ اما غیرتش، مثل غیرت‏های ما نیست. صفات علی علیه‏السلام، منشأ دیگری دارد.

نگاه به زندگی مولا، مناظر عجیبی را به ما نشان می‏دهد. علی علیه‏السلام، گاهی خیلی شجاع است؛ گاهی نیست. گاهی خیلی کریم است؛ گاهی هم خیلی بخیل به نظر می‏رسد. گاهی خیلی غیور است؛ گاهی خیلی صابر است‏و گاهی خیلی متواضع است. گاهی هم متواضع نیست. بنده برای بیان این نکته، به کلام خود او استناد می‏کنم تا ببینید که صفات او به گونه دیگری است.

ما می‏گوییم علی علیه‏السلام، شجاع است؛ اسدالله الغالب است. خود او می‏گوید: «اگر تمام عرب، پشت به پشت هم بدهند و به جنگ من بیایند، من فرار نمی‏کنم و نمی‏ترسم».

 آیا این اسمش، شجاعت نیست؟ حضرت رسول اکرم (ص)، درباره امیرالمؤمنین می‏فرماید: «به خدا سوگند! علی علیه‏السلام، در راه خدا، یک لشگر است». این، شجاعت علی است. حالا همراه من بیایید و شب‏های علی را تماشا کنید. «ضرار»، یکی از دوستان نزدیک حضرت، برای معاویه از حضرت این چنین تعریف می‏کند: «معاویه! باید شب‏های آن علی شجاع را که آتشی در کام دشمنان است، می‏دیدی؛ اگر شب او را می‏دیدی، می‏دیدی که ایستاده است؛ ریشش را به دست گرفته، روی زمین می‏غلتد؛ مثل مارگزیده‏ها به خود می‏پیچد؛ ناله می‏کند و می‏گوید: خدایا! آه از راه دور و کمی بضاعت و وحشت آینده. پس کجا رفت آن شجاعت؟ آیا حالا می‏توانید بگویید علی علیه‏السلام، شجاع است؟

علی علیه‏السلام، کریم است. دشمن او، معاویه، در وصف او می‏گوید: «خدا می‏داند اگر علی دو انبار بزرگ داشته باشد، یکی از آنها پر از طلا و دیگری پر از کاه، اول، آن که طلاست تمام می‏شود و بعد، انبار کاه». این کرم علی علیه‏السلام است که تا طلا دارد، نمی‏تواند کاه را ببخشد. در جای دیگر می‏بینیم که برادر گرسنه و نابینایش، عقیل، در مقابلش ایستاده، می‏خواهد اندکی فزون‏تر از سهمیه‏اش از او پول بگیرد. خود حضرت می‏گوید: «آهنی را داغ کردم و نزدیک دستش بردم تا عبرت بگیرد. هرم آتش، موجب شد که این عقیل نابینا و مستمند که دستش را برای گرفتن طلا دراز کرده بود، فوراً دستش را پس بکشد و ناله کند. فریاد کشید که برادر! می‏خواهی مرا بسوزانی؟ من از تو پول می‏خواهم؛ پول که نمی‏دهی هیچ، می‏خواهی مرا با آتش بسوزانی! به او گفتم: ای عقیل! تو که از گرمای آتشی که به دستت نزدیک کردم، فرار می‏کنی و می‏نالی، پس چگونه می‏خواهی من در آتشی که جبار آسمان‏ها و زمین‏ها گداخته‏اش کرده و شعله‏ورش نموده، به سر برم؟ تو از این اذیت، می‏نالی؛ اما توقع داری که من از زبانه آتش جهنم ننالم»؟ آیا حالا می‏توانیم بگوییم که علی علیه‏السلام، کریم است؟ حاتم طایی، این کار را نمی‏کرد؛ پس چرا علی علیه‏السلام چنین کرد؟ 

علی علیه‏السلام، فصیح است. بله، هیچ شک نداریم که او یکی از بزرگ‏ترین فصحای عرب و بلکه بعد از پیامبر، افصح عرب است. یکی از دانشمندان لبنانی که مسیحی است، فصاحت علی علیه‏السلام را این گونه تعبیر می‏کند: «خطبه‏های علی علیه‏السلام، مثل غرش شیر در شب‏های تاریک، شکننده است و هر نیروی منحرفی را در مقابل خودش، خرد می‏کند». این، صدای علی علیه‏السلام است و این، منطق علی علیه‏السلام است؛ اما در مقابل، وقتی در مقابل خدا می‏ایستد، و قتی دعا می‏خواند، وقتی که شب ناله می‏کند، آن چنان ساکت می‏شود که انگار اصلاً نیست که حرف بزند. کو آن فصاحت علی؟

آن علی متواضع، آن علی که در مقابل خلق خدا، تکبر نشان نمی‏دهد، آن علی که پیامبر به او ابوتراب (پدر خاک) می‏گوید، آن علی خاک‏نشین، گاهی آن قدر در برخورد با دشمنان خدا متکبر می‏شود که یکی از رقبایش به او می‏گوید: «ای ابالحسن! این غرور و کبر که در سر توست، برای چیست»؟ علی علیه‏السلام که متواضع بود، چطور شد که این جا متکبر شد؟

چگونه باید آن را تفسیر کنیم؟ پس منشأ کرم علی، شجاعت علی، تواضع علی و...، ملکات نفسانی نیست؛ پس چیست؟ چرا علی علیه‏السلام، این گونه است؟ چون علی علیه‏السلام، مؤمن است. پاسخ، همین یک جمله است. ایمان به خدا، مصدر تمام صفات علی علیه‏السلام است. ایمان به خدا و دیگر هیچ. این ایمان، سرّ توازن صفات اوست. شما ببینید ایمان به خدا، چگونه می‏تواند منشأ صفات عالی بشود. آیا ایمان، سبب این همه معجزات است؟ بله، قرآن می‏گوید: «الا انّ اولیاء الله لا خوف علیهم و لا هم یحزنون»؛2  ولیّ خدا نه از چیزی می‏ترسد، نه برای چیزی محزون می‏شود، نه افسوس می‏خورد و نه افسرده می‏گردد. ما از قرآن استفاده می‏کنیم که ایمان به خدا، منشأ تمام صفات کمال انسانی است. ایمان به خدا یعنی چه؟ یعنی من معتقد باشم که خالق جهان، خداست و این اعتقاد، از حد زبانم تجاوز کند و قلبم هم ایمان داشته باشد.

در روایات ما تأکید شده است که صفات خدا را داشته باشید. صفات خدا چیست؟ علم، عدالت، قدرت، رأفت و رحمت. پس اگر کسی ایمان به خدا داشت، منشأ تمام این صفات در او، ایمان اوست. به همین دلیل است که به ما گفته‏اند نماز بخوانیم و درباره آن گفته‏اند: «انّ الصلوة تنهی عن الفحشاء و المنکر».3

برای چه؟ برای این که نماز، مصاحبت با خداست. این مصاحبت، سبب می‏شود که آدم از مصاحبتش، صفت کسب کند. خوب، پس علی علیه‏السلام، شجاع نیست؛ ترسو هم نیست؛ کریم نیست؛ بخیل هم نیست؛ پس علی کیست؟ علی علیه‏السلام، مؤمن است؛ منتهی ایمانش زیاد است. آن جا که خدا می‏گوید بایست، می‏ایستد؛ می‏گوید برو، می‏رود؛ بترس، می‏ترسد و... تسلیم مطلق در مقابل ذات الهی. رضای خدا، منشأ تمام صفات علی علیه‏السلام است. حالا این علی به چه افتخار می‏کند؟ به متابعت محمد صلی‏الله‏علیه‏وآله؛ به پیروی از دین خدا افتخار می‏کند. خوب، علی، امام ماست. علی علیه‏السلام چگونه بود؟ ما چگونه مأمومین این امامیم؟ علی علیه‏السلام، شجاع؛ ما، ترسو. علی علیه‏السلام، کریم بود و ما، بخیل. علی علیه‏السلام، خوش اخلاق بود و ما، بداخلاق.

معنای امامت چیست؟ علی علیه‏السلام هم همان طور که گفتیم، سرّ کمالش، ایمان اوست و این راهی است که برای ما هم باز است. اگر این، راهی را که علی علیه‏السلام رفت، شما هم بروید، حتماً می‏رسید. علی علیه‏السلام، صد درجه‏اش را رفت، آن شد و تو یک درجه‏اش را برو و یک صدم علی شو. راه باز است؛ برای همه، این راه، باز است.

ما کمال علی علیه‏السلام را در ایمانش می‏دانیم. با ایمان به خدا و ازدیاد ایمان، می‏توانیم راه علی علیه‏السلام را برویم؛ اما ما چه کرده‏ایم؟ ما شیعه علی هستیم و باید از او پیروی کنیم. خوب، حالا که نکرده‏ایم، چه از دستمان رفته است؟ شرافت، عزت، هدایت و نجاتی که باید برای شیعه علی علیه‏السلام باشد، مهجور مانده است. حرفی ندارم؛ ولی مصیبت کجاست؟ ای علی دوست! ای کسی که دلت با شنیدن منقبت علی علیه‏السلام، شاد می‏شود! ای کسی که برای علی علیه‏السلام، جمع می‏شوی و چراغ روشن می‏کنی! ای کسی که برای علی علیه‏السلام، اشک می‏ریزی و ای کسی که به خاطر علی علیه‏السلام، بر سر می‏زنی و به سوگ می‏نشینی! بشنو و بترس و بلرز از این حرف. علی علیه‏السلام را اگر امروز، دنیا بخواهد بشناسد، چطور می‏شناسد؟

دو راه وجود دارد !

یک راه از تاریخ می‏رود و کتاب‏ها را می‏بیند؛ علی علیه‏السلام را از راه تاریخ می‏شناسد. یک راه دیگر هم امروز هست و اگر گفتند علی علیه‏السلام را چگونه می‏شود شناخت، می‏گوید: خوب، می‏رویم از پیروانش او را می‏شناسیم. فرض کنیم یک نفر می‏خواهد علی علیه‏السلام را بشناسد؛ می‏خواهد پیروان علی علیه‏السلام، مأمومین علی علیه‏السلام، دنباله‏روهای علی علیه‏السلام و شیعیان علی علیه‏السلام را بشناسد تا علی علیه‏السلام را بشناسد؛ چه می‏بیند؟ آیا علم می‏بیند؟ آیا تقوا می‏بیند؟ آیا علاقه به یتیم می‏بیند که در علی علیه‏السلام می‏دید؟ آیا خدمت به مردم می‏بیند که در علی علیه‏السلام می‏دید؟ آیا شجاعت و صراحتی را می‏بیند که در علی علیه‏السلام می‏دید؟ به هوش باش که چگونه می‏خواهی علی علیه‏السلام را بشناسی و چگونه می‏خواهی مأموم علی علیه‏السلام باشی؟





پی‏ نوشت:

1.گفتاری از امام موسی صدر
2. یونس، آیه 62.
3. عنکبوت، آیه 35.
 



نوع مطلب : امام علی (ع)، 
برچسب ها :
دوشنبه 17 خرداد 1389 :: نویسنده : مستور
هر اندازه که انسان درباره فضائل ائمه(علیه السلام) بحث کند، عبادت است و این فکر اصلاً درست نیست که ما را کجا و نیل به مقام آنها کجا؟! مگر ما درباره آنها موظّفیم به کنه آنها راه پیدا کنیم؟ این را کسی از ما نخواسته ولی آن مقداری که مقدور ماست، عبادت است؛ وظیفه ماست. حضرت امیر در یکی از خطبه های نهج البلاغه یک بیان نورانی دارد که درباره معرفت خدا هم به شرح ایضاً؛ اینچنین است. کنه خدا نه مقدور کسی است، نه مورد تکلیف امّا آن اندازه ای که شناخت ذات أقدس له مقدور هست، بحث و بررسی اش بر ما واجب است. لم یطلع العقول  تحدید صفته و لم یحجبها عن مواجب معر فته (1).

فرمود: ذات أقدس له هیچ عقلی را به کنه معرفت ذات أقدس له مطّلع نکرده است. و امّا مقدار واجب را هم محجوب نکرده! امّا آن مقداری که معرفت اینها واجب است، مقدور است. وجود مبارک حضرت امیر را بهترین کسی که معرفی می کند، خود اوست و پیغمبر و ائمه (علیهم السّلام). آن مقامی که برای خود حضرت هست، آن را باید جستجو کرد و گرنه آنچه پیش ما دشوار است، آن را نباید پیش حضرت امیر به حساب آورد.


توزیع عادلانه بیت المال

ابن أبی الحدید در وصف حضرت امیر در جلد دوّم یک مطلبی دارد که عملش برای خیلی از ما دشوار است. امّا ابن أبی الحدید این را به عنوان فضل ممتاز حضرت به حساب نمی آورد. فضل علوی را در جلد ششم بازگو می کند.

در جلد دوّم شرح نهج البلاغه، می فرماید: حضرت امیر ( ع) آداب رسمی اش این بود که هر هفته بیت المال را جارو می زد؛ یکن س ب یت المال ف ی کلّّ جمعه و یصلّی ف یه رکعتین و یقول یشهد ل ی یوم الق یامه(2). هر هفته، هر چه در بیت المال بود توزیع می کرد، جارو می کرد، در بیت المال خالی شده دو رکعت نماز می خواند و بعد می گفت: تا در قیامت برای من شهادت بدهد.

این کارها مقدور کسی نیست. این کار را شاید اوحدی از علماء در تاریخ بکنند یا کرده اند. این همه بیت المال است که در بیوتات هست و کسی باورش نمی آید که حالا پس فردا می میرد، اینها چه خواهد شد! این که هر هفته انسان بیت المال را توزیع کند، به همه مستمندان برساند و دو رکعت نماز در هر هفته در بیت المال بخواند و بگوید: برای اینکه شهادت بدهد ، این کار علی(علیه السلام) است امّا نه کارهای مهم علی!

مبانی معرفت توحیدی

به جلد ششم که می رسد، در ذیل خطبه 86؛ آنجا که معارف توحیدی را تشریح می کند، در یک خطبه کوچک تقریباً سه سطری، هشت مسئله از مسائل عمیق عقلی را طرح می کند؛ ابن أبی الحدید می گوید به اینکه : واعلم أنّ مباح ث العدل والتّوحید. اینها میراث علی(علیه السلام) است، و غیر از او احدی در اسلام این حرفها را نزد. البتّه وجود مبارک رسول گرامی (ص) که معلّم کلّ است، مستثنی است او فوق بحث است.

می فرماید به اینکه: واعلم که مباحث عدل و توحید در اسلام به برکت این مرد الهی شناخته شده و از هیچ یکی از صحابه پیامبر این حرفها نرسیده. و لم یتصوّره ذ لو تصوّره لذکروا . می فرماید: سایرین اصلاً اینها را درک نمی کردند. خوب اگر درک می کردند، می گفتند دیگر!

زمامدارها و نوعاً علماء دو تا حرف دارند؛ یک خطبه دارند، یک خطابه. »خطبه« همان حرفهائی است که با خدایشان دارند. » خطابه » همان حرفی که با مخاطبین و مردم دارند. آن حمد و ثناء خطبه است، آن سخنرانی شان هم خطابه. ابن أبی الحدید می گوید : نه در خطبه آنها ، نه در خطابه شان این حرفها اصلاً پیدا نمی شود. احدی از صحابه این حرفها را نزد.

سیّدنا الاستاد مرحوم علامه طباطبائی، مکرر در مکرر این جمله را می فرمود: اسد الغاب ه ف ی معر فه الصّحابه و دیگر کتابهای تراجم، تقریباً بیش از دوازده هزار نفر صحابی را معرفی کردند. این دوازده هزار نفر به اندازه حضرت امیر حرف نیاوردند! خوب آنها هم پیغمبر را دیدند، سالهای متمادی با او بودند. دوازده هزار نفر یک طرف، یک نفر یک طرف. بارها می فرمود: این دوازده هزار نفر هرگز به اندازه حضرت امیر حرف نزدند. امّا ابن أبی الحدید می گوید: آنها اصلاً اینها را درک نمی کردند اگر درک می کردند، خوب می گفتند.

آنچه که به معرفی خود حضرت امیر ( ع) بر می گردد، در همین سه بخش است. بقیّه دیگر مادون و زیر مجموعه این سه بخش است. یکی مسئله « مبدأ » است، یکی مسئله « معاد » است، دیگری هم مسئله «وحی و نبوّت »؛ این سه مسئله است که اصلی است. بقیّه اگر عدل است که به یکی از اوصاف حسنای خدا بر می گردد و اگر امامت است که به جانشینی وحی و نبوّت بر می گردد. در حقیقت حرف اصلی معرفتی را همین این اصول سه گانه به عهده دارد.

می بینید در اصول سه گانه حضرت امیر خودش را چه طور معرفی می کند؛ در نهج البلاغه هست که ذ علب از حضرت سوال کرد: شما خدا را دیدید با جان یا نه؟ فرمود: ما کنت اعبد ربّاً لم أره(3)، افأعبد ربّاً لا اراه . مگر می شود که من نبینم و بپرستم؟! بعد هم فرمود: لا تدر که الأبصار ب مشاهده العیون بل تدر که القلوب ب حقائ ق الیمان (4). خوب این دیگر وقف او بود. کسی جرأت نکرد بعد این حرف را بزند؛ این درباره « مبدأ ».

در«معاد» هم که فرمود: لو کشف الغطاء مازددت یقیناً (5). این اشاره به نفی موضوع است. یعنی برای من غطائی نیست. نه اینکه غطاء باشد با نفی غطاء، کشف غطاء بر من اضافه نشود! این که فرض صحیح ندارد. لو کش ف غ طای دیگران برای من تفاوت نمی دارد ، چون من در غطاء نیستم . نه اینکه واقعاً برای من غطائی هست پوششی هست، من محجوبم امّا حجاب که برداشته بشود برای من فرق نمی کند.

خوب مبدأ را آنگونه فرمود و معاد را اینگونه، ب ینهما که وحی و نبوّت و صراط است، در خطبه قاصعه گفته است که نّی اری نور الوحی و اشمّ ر یح النبوّه (6). به پیغمبر (ص) عرض کرد: این رنّه و ناله چی است که من شنیدم؟ فرمود: این آه شیطان است. شیطان نا امید شد که در این سرزمین معبود بشود و بعد از آمدن وحی و نبوّت من، این نا امید شد.
خودش عرض کرد: من نور وحی را می بینم و بوی وحی را می شنوم. بعد وجود مبارک پیغمبر (ص) فرمود: یا علی ! نّک تری ما أری، تسمع ما اسمع و لک نّک لست ب نب یّ و نّک لعلی وزیر (7).

خب! ما سه تا اصل در عالم هستی بیشتر نداریم؛ در هر سه اصل علی گفت من حضور دارم. نه اینکه بگوید می فهمم! می گوید می بینم.

دارا باشید، نه دانا

یکی از مناجاتهای ظریف خواجه عبدالله انصاری این است که مردم ! بدانید؛ حرف علماء را کسی گوش نمی دهد. حرف داناها را کسی گوش نمی دهد. حرف داراها را گوش می دهند. اگر کسی علم را دارد، حرف او در جان مردم اثر می کند امّا صرف اینکه درس خوانده؛ حرف درس خوانده ها را، کسی گوش نمی دهد.

فرمود : دارا باشید، نه دانا! یعنی علم در چنگ شما باشد . هدر ندهید خودتان را! اگر دنبال لقب گشتید، دانا و عالم اید؛ خود را به دنیا فروختید، دانشمندید. به علم افتخار کردید و... امّا اگر زاهدانه، فروتنانه، متواضعانه مثل امام خدمتگذار مردم بودید، دارای علم اید؛ این از مناجاتهای ظریف خواجه عبدالله است که خدایا ! دانا بودن مهم نیست، دارای ملکه علم بودن مهم است.

علم هم که از این سه ضلع بیشتر نیست؛ خدا هست و قیامت هست و وحی و نبوّت. بقیّه دیگر زیر مجموعه این اصولند. در هر سه بخش هم وجود مبارک حضرت امیر فرمود: من شاهد و حاضر و ناظرم.






پی نوشت ها:

(1) نهج البلاغه . خطبه 49
(2) شرح نهج البلاغه . ج 2 . ص199 .
(3) کافی . ج1 . ص 138
(4) کافی . ج1 . ص98 .
(5) بحار الأنوار . ج40 . ص153 . باب 92
(6) نهج البلاغه . خطبه 192
(7) نهج البلاغه . خطبه 192



نوع مطلب : امام علی (ع)، 
برچسب ها :
دوشنبه 17 خرداد 1389 :: نویسنده : مستور
اگر درهاى آسمان بسته شوند، پنجره اى به سوى عرش خواهم گشود و مرغك خیال خود را در بوستان عشق پرواز خواهم داد تا آفرینش را سیر كند و رمز و راز هستى را جویا شود.

 استادم مى گفت: آمده ایم تا بدانیم. و من پرسیدم: بعضى ها را نمى شود فهمید و درك كرد و دانست. و او گفت: این كه دانستى كه نمى دانى و نمى توانى هر چیزى را بدانى، خود، دانایى است. درك فقر بالاترین كمال است  « انتم الفقراء الى اللَّه » (1)

شنیدم كه مردى از آسمان آمد(2) و  قیمتى بر دنیا گذاشت كه پیش از او هیچ كس چنین حراجى را به راه نینداخته بود. شنیدم كه گفته است : دنیاى شما نزد من از عطسه بز خوارتر است « دنیاكم هذه از هد عندى من عفطة عنز» دنیایى این چنین پست چه جاى پرستیدن و دل بستن دارد؟! و چه جاى عشق ورزیدن؟!

شنیده ام على، علیه السلام، آن مرد افلاكى، گفته است: دنیاى شما براى من از خرده هایى كه از قیچى مى افتد و از تفاله هاى برگ سَلم كوچك تر(3) و  بى ارزش تر است « اصغر من حثالة القرظ و قراضة الجلم » (4)

براستى دنیایى این چنین كوچك را چه به آرزوهاى بزرگ ما؟! این همه غوفا و هیاهو تنها و تنها براى چیزى كه از خرده هاى قیچى ریزتر است و بى فایده تر! من از امروز دنیا را گونه اى دیگر مى بینم. آنچه را كه به دنیاآفرین پیوند دارد بزرگ مى بینم و ارجمند، و آنچه را از من است و براى من، كوچك و بى ارزش. آرى، « به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست » اگر دنیایى كوچك براى مردى بزرگ، بدتر از استخوان خوكى است كه در دست جذامى باشد، من از (5) امروز براى مجلس ختم« دنیازدگى» و « دنیاخواهى ام » حلوا خواهم پخت و براى دلم قرآن خواهم خواند كه: إعلموا أنّما الحیاة الدنیا لعب و لهو و زینة ... « إلى اللَّه مرجعكم (6) جمیعاً » (7)

از امروز در پى یافتن نسبت خودم با گلها مى گردم و تبار خویش را در درختان جستجو خواهم كرد. سبز خواهم شد و بالنده و پویا. از خود خواهم پرسید: 

 من از تبار كدامین درخت اندیشه ام؟! پیشینه من ریشه در كدامین خاك دارد؟! و...

 و پرسشهایم را دامن دامن بر طبق بفهت و حیرت مى ریزم و به سوى كسى مى روم؛ كسى كه بتواند سبد دعاهایم را پر از اجابت كند و با كلید غفران درهاى بسته معرفت را باز كند و مرا راه دهد. كسى كه مرا با حقیقت آشتى دهد و در كشتى « نوح» جایم دهد و « ابراهیم »وار از میان گلشعله ها بیرون آردم. كسى كه جان مرده مرا با دم مسیحایى اش حیاتى دوباره بخشد و با عصاى موسوى خویش از شرّ افسونگران نَفْسم رهایى دهد. كسى كه دنیا برایش خوارتر از عطسه بز، كوچك تر از خرده برگهاى بدبو و متعفن تر از استخوان خوك در دستان جذامى باشد؛ به سوى على، پدر عدالتها. در كدامین بهار، غنچه هاى نشكفته آرزو متولد خواهند شد و خزان، در مصیبت كدامین گلبرگ پیر و خسته مویه كنان مى رود. من در پى آن بهارم و از این خزان گریزان. دستان مرا در دشت ولایت بكارید. مى خواهم دستهایم سبز شوند و عطر گل محمدى یابند و همراه با یاسها و شقایقها بر گفرد هرچه عشق به ولایت است طواف كنم.

مى خواهم با هرچه على كه زخم (نهروان) خورده و درد (جمل) بر سینه اش سنگینى مى كند پیمان بندم. با هر مرد آسمانزاد كه فراتر از باورهاى زمینى مى اندیشد و پیامهاى عرشى اش باران آسا بر قلبهاى تفتیده امت فرو مى بارد و حیاتى سبز را به ارمغان مى آورد.

 با هرچه محمد
با هرچه على
 با هرچه رهبر محمدى و علوى.





 پى نوشتها:

1 . [ اى مردم] شما به خدا نیازمندید و اوست كه بى نیاز ستوده است. ( سوره فاطر ( 35 )، آیه 15 .
2 . حضرت على، علیه السلام.
3 . درختى كه برگهایى بسیار بدبو دارد.
4 . نهج البلاغه، خطبه 32/11 .
5 .« واللَّهف لَدفنیاكفم هذفهف اَهونْ فى عینى مفنْ خفنْزیرف فى یدف مجزومف؛ به خدا سوگند كه دنیاى شما براى من پست تر از استخوان خوكى است كه در دست جذامى باشد (حكمت 236)
6 . سوره حدید ( 57 )، آیه 20 .
7 . سوره مائده ( 5 )، آیه 105 . 



نوع مطلب : امام علی (ع)، 
برچسب ها :
دوشنبه 17 خرداد 1389 :: نویسنده : مستور
آنگاه که دشمن علی (علیه السلام) گریست
 
«عدی بن حاتم» یکی از کبار صحابه و از علاقه مندان مولای متقیان است. این مرد در اواخر عمر رسول خدا(ص) اسلام آورد و اسلامش نیکو شد. در زمان خلافت علی(ع) در خدمت آن حضرت بود و سه پسرش به نام طریف و طرفه و طارف در رکاب آن حضرت در صفین شهید شدند.

عدی، بعد از شهادت مولاعلی(ع) و استقرار خلافت معاویه، روزی بر معاویه وارد شد. معاویه برای اینکه با یادآوری داغ فرزندان «عدی» او را وادار کند که درباره علی علیه السلام مطابق میل معاویه حرفی بزند به او گفت: «پسرانت طرفه و طریف و طارف چه شدند» عدی با کمال متانت و خونسردی گفت؛ «در صفین پیشاپیش علی شهید شدند.» و مخصوصا کلمه «پیشاپیش علی» را افزود تا رضایت و افتخار خود را برساند.

معاویه گفت: «علی درباره تو انصاف را رعایت نکرد که پسران تو را پیشاپیش جبهه فرستاد تا کشته شدند و پسران خود را در پشت جبهه نگهداشت که زنده ماندند.»

عدی گفت: «شاید من درباره علی انصاف را رعایت نکردم که او کشته شد و من زنده ماندم.»

معاویه دید از نقشه خود نتیجه نمی گیرد، پس لحن خود را عوض کرد و گفت: «اوصاف علی را برای من بگو.» عدی گفت: «مرا معذور بدار

معاویه گفت ممکن نیست. عدی گفت: «به خدا قسم علی ژرف نظر و نیرومند بود. به عدالت سخن می گفت و با قاطعیت فیصله می داد. علم و حکمت از اطرافش می جوشید. از زرق و برق دنیا متنفر و با شب و تنهایی در آن مأنوس بود. زیاد اشک می ریخت و بسیار فکر می کرد. در خلوت از نفس خود حساب می کشید و بر گذشته دست ندامت می سود. لباس کوتاه و زندگی فقیرانه را می پسندید. »

در میان ما که بود، مانند یکی از ما بود. اگر چیزی از او می خواستیم، می پذیرفت و اگر به حضورش می رفتیم، ما را نزدیک خود می برد و از ما فاصله نمی گرفت. با این همه آنقدر با هیبت بود که در حضورش جرئت تکلم نداشتیم و آنقدر عظمت داشت که چشم ها را به طرفش بلند نمی کردیم. »

وقتی که لبخند می زد، دندان هایش مانند یک رشته مروارید به نظر می آمد. اهل دیانت و تقوا را احترام می کرد و نسبت به بینوایان، مهر می ورزید. نه نیرومند از او بیم داشت و نه ناتوان از عدالتش نومید می شد.

به خدا قسم یک شب به چشم خود دیدم که در محراب عبادت ایستاده بود، درحالی که شب، تاریکی خود را همه جا کشیده بود. اشک هایش بر محاسنش می غلتید. مانند مارگزیده به خود می پیچید و مانند مصیبت دیده ها می گریست. الآن گویا که آوازش را با گوشم می شنوم که می گفت: «ای دنیا، آیا متعرض من شده ای و به من رو آورده ای برو و دیگری را بفریب. وقت تو نرسیده است. من تو را سه طلاقه کرده ام و رجوعی در کار نیست. لذت تو ناچیز و اهمیت تو اندک است. آه، آه! از توشه اندک و سفر طولانی و انیس کم.»

سخن عدی که به اینجا رسید، اشک معاویه سرازیر شد. شروع به گریستن کرد و اشک هایش را با آستین پاک نمود. آنگاه گفت: «خداوند رحمت کند علی را. همین طور بود که گفتی. اکنون بگو حالت تو در فراق او چگونه است» عدی گفت: «مانند زنی که فرزندش را در دامنش سر بریده باشند.»

معاویه گفت: «آیا هیچ فراموشش می کنی.»

عدی پاسخ داد: «مگر روزگار می گذارد که فراموشش کنم»!

... آری علی علیه السلام، آن عصاره تقوا و جهاد، شخصیتی به وسعت تاریخ و پهناوری جهان دارد و هرچه از او بگوئیم، باز هم قطره ای از دریای وجود او نخواهد شد، حتی اگر سالیان سال به مرور، و تکرار گفته ها و رفتار او بپردازیم. اما اگر نمی توان چون علی بود، می توان او را پشتوانه خود قرار داد، به او نزدیک شد، دستور العمل های حیات بخش و شگرف او را شنید، شاگرد مکتب و پاسدار حرمت حریت او بود، هدفش را پی گرفت و دل به راهش سپرد و به فرموده مقام معظم رهبری: «علی بن ابیطالب(ع) هم دارای شخصیت فردی به عنوان یک مسلمان و یک انسان است، هم به عنوان یک شهروند در جامعه اسلامی و هم به عنوان یک حاکم، یک سیاستمدار، یک تدبیرکننده امور و یک مجاهد فی سبیل الله مطرح است. او از همه این جهات قابل تأسی است.

ما به تأسی و پیروی کردن از امیرالمومنین احتیاج داریم... تقوای امیرالمومنین و پارسایی و نزدیکی و دلسوزی او نسبت به قشرهای ضعیف و محروم، کارکرد درخشان او برای خدا، استقامت و خستگی ناپذیری او در راه هدف های متعالی، هر کدام سر فصلی است که مسئولان مختلف می توانند خود و مجموعه زیرنظر خودشان را در جهت اینها و یا لااقل در جهت یکی از این سرفصل ها توجیه کنند و به حرکت و تلاش وادارند...

آنچه مهم است علی وار شدن یا اگر این را برای خودمان مبالغه آمیز بدانیم، حرکت به سوی علی وار شدن است.» 



نوع مطلب :
برچسب ها :




امکانات وب


این نوا را در وبلاگ خود پخش کنید:

جشنواره رسانه های علوی
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات