صفحه نخست    l    تماس با مدیر    l    نسخه موبایل    RSS    l   
درباره وبلاگ



آبی تر از آسمان بود و پاک تر از باران .دستش را به آسمان می برد و ستاره ها را در سفره خالی ما می نشاند . بهار را به تساوی تقسیم می کرد و سهم خود را به آنکه محتاج تر بود می بخشید.کبوتر از دست او دانه می چید و ماه از روی او روشنی می گرفت . نخل تنهایی اش را می شناخت . چاه زمزمه اش را می شنید و غدیر آن آبگیر زخمی حیران بردباری اش بود .غم و غریبی و غربت ، اشک و آه او را همدم می شدند و از کوفه تا کربلا عشق بود که می کاشتند . نماز به تلاوت او می بالید و او به تلاوت نماز . اخمهایش را باز می کرد و آدم شعر بهشت را می سرود . او ساده بود به رنگ صبح و مرد بود به رنگ خدا. آری او علی ، ماه ولاء بود .

کودکانه ی غدیر
معرفی کتاب

هدف اصلی کتاب ، شناخت قرآن با غدیر و غدیر با قرآن است . نویسنده کوشیده است که در 1500 صفحه و در سه مجلد، این شناخت دوسویه قرآن و غدیر را در شش بخش توضیح دهد . بخش اول به آیات نازل شده در سراسر واقعه غدیر از مدینه تا مدینه اختصاص دارد که اقدامات پیامبر (ص) را از یک سو ، و اقدامات منافقین را از سوی دیگر در بر می گیرد ...

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
چهارشنبه 15 دی 1389 :: نویسنده : مستور

جرج جرداق، نویسنده و ادیب مشهور مسیحی پیرامون شخصیت امیرمؤمنان علیه‏السلام چنین می‏نویسد: «حقیقت و تاریخ گواهی می‏دهند که علی علیه‏السلام ، عنصر بی‏پایان فضیلت، شهید و سالار شهیدان، ندای عدالت انسانی و شخصیت جاودانه شرق است.

ای جهان، چه می‏شد اگر همه نیروهایت را درهم می‏فشردی و در پایان هر روزگار، شخصیتی مانند علی علیه‏السلام با آن عقل و قلب و بیان و شمشیر به جهانیان هدیه می‏کردی؟ ... چه بزرگ ‏مردی که بشریت، او را مقیاس مردی و انسانیت می‏بیند؛ آن چنانکه اگر کسی به او عشق بورزد و پیرو او باشد، عاشق و جویای نیکی، عدالت، حقیقت و جوان‏مردی است و اگر از محبت او دور باشد، از نیکی و فضایل عالی بی‏بهره مانده است.

نام علی علیه‏السلام در تاریخ اسلام، انگیزه آرزوهای هر ستمدیده‏ای است و فریادی است که از گلوی هر مظلومی برمی‏خیزد. علی علیه‏السلام دریایی است مواج که سراسر هستی را فرا گرفته؛ اما از قطره اشک یتیمی برآشفته و توفانی می‏شود.

این علی است که در جنگ، به معنی دیگری توجه داشت که دیگران توجه نداشتند و به قصد دیگری جنگ می‏کرد؛ غیر آنکه دیگران جنگ می‏کردند.

نهج البلاغه علی علیه‏السلام ، نشانه‏هایی از فکر و خیال و عاطفه را در خود دارد؛ عبارات به‏هم پیوسته و متناسب که از حس عمیق و ادراکی ژرف جوشش گرفته و با شور و شوق بیان شده است. آری! کلام علی علیه‏السلام پس از قرآن، عالی‏ترین نمونه بلاغت است و بلاغت ادبی علی علیه‏السلام همیشه در خدمت تمدن و بشریت بوده و خواهد بود».


بالاتر از ادراک بشر

با آنکه می ‏دانم تاریخ من به خانه مولا نمی ‏رسد، با اینکه می‏دانم بال‏هایم در آسمان هفتم ادراکش می‏سوزد، اما نمی‏دانم چرا سال‏های غمگین آرزویم را در دامن گرم محبتش گم کرده‏ام؟

مدتی است صورت فکرم، سیلی خورده تمنای اوست و پهلوی دلم شکسته مظلومیتش هیچ وقت این راز را بر من نمی‏گشایند که کدام پهلوان افسانه حقیقت، غیرت را به پابوسی مصلحت می ‏برد و کدام شیرمرد عرصه‏های تیغ و خطر، در نگاه یتیم کودکی می‏لرزد و در چهره دردمند پیری اشک می‏شود و در خجالت رعیت زخم خورده‏ای آب؟

ای بزرگ‏تر از اندیشه‏های زمینی که در باور خاکیان نمی‏گنجی! ای متواضع‏تراز صداقت کودکان که بر تعبد افلاکیان پیشی گرفته‏ای! ای پیشاپیش انبیاء در روز حساب! ای امید غافلان در مغاک وجدان!

ای والاتر از اقتدا و ای بالاتر از ادراک! جهان غلام اراده توست.

ولایتت را بر ما غریبان ارزانی دار!




نوع مطلب : امام علی (ع)، 
برچسب ها :
چهارشنبه 1 دی 1389 :: نویسنده : مستور

جوان برافروخته بود. غمگنانه به صورت مادر خیره‏می‏شد و اشک از چشمان بی‏فروغش می‏ریخت.ناگهان دو دستش را بالا برد و فریاد کشید:

- یا احکم الحاکمین! احکم بینی و بین امی!ای خدایی که بزرگترین داوری، میان من ومادرم تو داوری کن!

حوالی ظهر بود. عمر و همراهانش در بازارمدینه مشغول گشت و گذار بودند. جوان تاچشمش به عمر افتاد، ساکت‏شد. عمر ایستادو با تحکم رو به جوان کرد و پرسید:

- چرا به مادرت نفرین می‏کنی جوان؟!

صدای عمر در بازار طنین انداخت. مردم ازدور و نزدیک با صدای عمر جمع شدند و سر وصدای زیادی بلند شد. عمر دوباره غرید:

- هی مردک با توام! چرا به مادرت نفرین‏می‏کنی؟! خجالت نمی‏کشی؟!

جوان ترسید و لرزه براندامش افتاد; اما به‏خودش جرات داد و گفت:

- یا امیرالمؤمنین! این زن نه ماه مرا درشکمش نگهداشته، دوسال به من شیر داده;حالا که بزرگ شده‏ام، مرا از خود دور می‏کند ومی‏گوید که فرزند اونیستم! تو قضاوت‏کن...

عمر حرف جوان را برید و این بار رو به زن‏کرد و پرسید:

- این جوان چه می‏گوید زن؟!

زن با حالت گریه جواب داد:

- یا امیرالمؤمنین! به خدا قسم! من این جوان رانمی‏شناسم; نمی‏دانم از کدام خانواده و قبیله است; اودروغ می‏گوید; او می‏خواهد مرا رسوا کند; من زنی ازقریش هستم و هنوز ازدواج نکرده‏ام!

عمر دوباره پرسید:

- بر ادعای خود گواه داری؟!

پشت‏سر زن، گروهی مرد - که تعدادشان به‏چهل نفر می‏رسید.- آماده و قبراق ایستاده‏بودند، زن رو به آن‏ها کرد و گفت:

- اینان همه برادران عشیره‏ای من هستند،اینان براین امر شهادت می‏دهند!

یکی از آنها جلو آمد و گفت:

- ای خلیفه رسول خدا! این جوان دروغ‏می‏گوید. می‏خواهد این زن را در قبیله‏اش‏رسوا کند. این، دختری از طایفه قریش است وهنوز ازدواج نکرده و باکره است!

عمر دستور داد:

- این جوان را به زندان ببرید تا از گواهان‏بازجویی کنم، اگر شهادتشان درست‏باشد، اورا حد افترا می‏زنم.

خورشید در وسط آسمان می‏درخشید. جوان‏بی‏اختیار به آسمان نگاه کرد. جز رنگ آبی‏آسمان‏چیزی قلبش را امیدوار نساخت. سربازان بی‏درنگ اورا دستگیر کردند و کشان کشان به طرف زندان‏دارالحکومه بردند. هنوز به زندان نرسیده بودند که‏علی‏علیه السلام جلویشان ظاهر شد. همگی با دیدن‏علی‏علیه السلام ایستادند. انگار می‏دانستند که جوان رابی‏گناه به زندان می‏برند. علی‏علیه السلام نیز ایستاد. چهره‏مبارکش آفتاب امیدی بود که بر صورت جوان‏درخشید و نگاه نافذش تیرزهرآگینی بود که پای‏سربازان عمر را سست کرد. همگی ایستادند. چیزی‏برای گفتن نداشتند. این بود که تنها نگاه کردند ونگاههای ترس زده شان با نگاه با شهامت علی‏علیه السلام‏گره خورد. جوان با دیدن علی‏علیه السلام جان دوباره‏ای‏گرفت و گفت:

- ای پسرعموی رسول خدا! به فریادم برس که من‏جوانی مظلومم; عمر فرمان داده که مرا به زندان برند! علی‏علیه السلام با آرامش خاطر به سربازان دستور داد:

- این جوان را برگردانید!

عمر و همراهانش آهسته و با پای پیاده در بازار قدم‏می‏زدند که ناگهان همهمه‏ای دیگر آن‏ها را متوجه‏خود کرد. سرو صدای جوان و مردم کوچه و بازار، عمر رابه تعجب انداخت. سربازان که نزدیک‏تر شدند، عمرسرشان داد کشید:

- چرا این جوان را برگرداندید؟!

یکی از آن‏ها جواب داد:

- علی دستور داد و تو خود فرموده‏ای که ازفرمان او سرپیچی نکنیم!

- حالا علی خودش کجاست؟

برای دیدن اندازه اصلی عکس بر وری آن کلیک کنید

- می‏آید!...

یکی از سربازان به عقب برگشت و با انگشتش‏امیرالمؤمنین علی‏علیه السلام را نشان داد که آرام و متین‏جلو می‏آمد. عمر با دیدن علی‏علیه السلام خودش راخوشحال نشان داد و از دور برایش درود و سلام گفت:

- درود خدا برتو باد ای علی!

حضرت به سلام عمر جواب داد و از او ماجرا راپرسید. عمر آن چه گذشته بود، بیان کرد. علی‏علیه السلام‏بعد از شنیدن همه ماجرا، دستور داد زن و جوان راحاضر کنند. سربازان خلیفه بی‏درنگ زن و گواهانش راآماده کردند. علی‏7 رو به عمر کرد و گفت:

- اجازه می‏دهی که من در میان ایشان داوری کنم؟

عمر لبخندی زد و گفت:

- چگونه اجازه ندهم که رسول خدا9 می‏فرمود: «داناترین شما، علی‏علیه السلام است.»

جماعت زیادی جمع شده بود. تا حضرت بر مسند قضاوت نشست، همه‏سروصداها خوابید و تنها صدای علی‏علیه السلام بود که سکوت را می‏شکست:

- ای زن! آیا بر ادعای خود شهودی داری؟!

زن عجول می‏نمود. بادلهره و دستپاچگی که از حرکات و گفتارش معلوم‏بود، جواب داد:

- بلی! این شهود من جماعت می‏باشند.

مردان قبیله‏اش گفته او را تایید کردند. حضرت رو به مردان کرد و فرمود:

- امروز در میان شما چنان حکمی بنمایم که در آن، خشنودی خدا و رسولش باشد!

آنگاه از زن پرسید:

- ولی تو کیست؟

- همینان! برادرانم!

حضرت رو به برادرانش کرد و فرمود:

- آیا راضی هستید که داوری من در حق شما و خواهرشما جاری باشد؟

- آری، ای پسرعموی رسول خدا! می‏پذیریم.

علی‏علیه السلام در حالی که لبخند می‏زد، نفس راحتی کشید. بعد بلند فرمود:

- ای مردم! من خدا را شاهد می‏گیرم و حاضرین را به گواهی می‏طلبم که این زن را به‏ازدواج این جوان، به مهریه چهارصد درهم از مال خود درآوردم!

و در این لحظه با چشمش دنبال قنبر غلام خود گشت. قنبر از میان‏جمعیت‏برخاست. حضرت رو به قنبر کرد و فرمود:

- قنبر پول را بیاور!

قنبر چند کیسه پر از سکه جلوی علی‏علیه السلام گذاشت. حضرت کیسه‏ها رابرداشت و به جوان داد و فرمود:

- این‏ها را در دامن زنت‏بریز و دست او را بگیر و به خانه ات ببر و به نزد ما نیامگر غسل جنابت کرده باشی!

زن مضطرب شد و شگفت‏زده به امیرالمؤمنین‏علیه السلام نگاه کرد; جوان پولهارا به دامن زن ریخت. صدای سکه‏ها به گوش همه رسید. نفسها در سینه‏ها حبس شده‏بود و از کسی صدایی بر نمی‏خاست. ناگهان فریاد زن بلند شد:

- الامان، الامان یابن عم رسول الله! می‏خواهی من به آتش بسوزم؟! به خدااین جوان، پسر من است... برادرانم مرا به نکاح مرد پستی درآوردند، این‏پسر از او به وجود آمد; وقتی او بزرگ شد، امر کردند او را فرزند خود ندانم، به خداسوگند این فرزند من است...

زن دنبال گفته‏اش را با هق هق گریه ادامه داد و پسر خودش را به سینه فشرد. فریاد همه‏به تحسین امیرالمؤمنین‏علیه السلام بلند شد. عمر نیز با خوشحالی فریاد زد:

- لولا علی لهلک عمر; به راستی که اگر علی‏علیه السلام نبود، عمر هلاک می‏شد!

 

 


منبع:

بحارالانوار، ج 9، ص 487 و قضاوتهای حضرت امیر(ع)، شیخ ذبیح الله محلاتی، ص 72-75.




نوع مطلب : متن ادبی، 
برچسب ها :




امکانات وب


این نوا را در وبلاگ خود پخش کنید:

جشنواره رسانه های علوی
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات