تبلیغات
مــاه ولــاء - شمشیر چوبی کوچک
صفحه نخست    l    تماس با مدیر    l    نسخه موبایل    RSS    l   
درباره وبلاگ



آبی تر از آسمان بود و پاک تر از باران .دستش را به آسمان می برد و ستاره ها را در سفره خالی ما می نشاند . بهار را به تساوی تقسیم می کرد و سهم خود را به آنکه محتاج تر بود می بخشید.کبوتر از دست او دانه می چید و ماه از روی او روشنی می گرفت . نخل تنهایی اش را می شناخت . چاه زمزمه اش را می شنید و غدیر آن آبگیر زخمی حیران بردباری اش بود .غم و غریبی و غربت ، اشک و آه او را همدم می شدند و از کوفه تا کربلا عشق بود که می کاشتند . نماز به تلاوت او می بالید و او به تلاوت نماز . اخمهایش را باز می کرد و آدم شعر بهشت را می سرود . او ساده بود به رنگ صبح و مرد بود به رنگ خدا. آری او علی ، ماه ولاء بود .

کودکانه ی غدیر
معرفی کتاب

هدف اصلی کتاب ، شناخت قرآن با غدیر و غدیر با قرآن است . نویسنده کوشیده است که در 1500 صفحه و در سه مجلد، این شناخت دوسویه قرآن و غدیر را در شش بخش توضیح دهد . بخش اول به آیات نازل شده در سراسر واقعه غدیر از مدینه تا مدینه اختصاص دارد که اقدامات پیامبر (ص) را از یک سو ، و اقدامات منافقین را از سوی دیگر در بر می گیرد ...

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دوشنبه 28 مرداد 1392 :: نویسنده : مستور
خورشید آخرین برگ ‏هایش را از روی شانه‏ های زمین جمع می‏ کرد و در تاریکی نخلستانی دوردست فرو می‏رفت . تصویر دیوارهای شهر، مانند قلعه‏ ای محکم و گلی به چشم می‏ خورد . سکوتی غریب، نخلستان را فرا گرفت . زن دستش را دراز کرد، تا حصیر کهنه و سیاه رنگش را از روی پاهای لاغر و استخوانیش جابه جا کند . مردی از روزنه‏ ی دیوار براندام ضعیف و رنجور او می‏ پیچید و شانه‏ های زن را درهم می ‏کشید .

درب چوبی تا نیمه باز شد و پسربچه ‏ای با اندامی کشیده و لاغر و لباسی سپید و متدین قدم به داخل خانه گذاشت و آهسته به گوشه ‏ای از اتاق پناه برد . چشمان درستش به بستر زن خیره مانده بود . زن سرش را تاگردن از زمین برداشت، تا از وجود تنها کودکش مطمئن شود . پسر با صدای ظریف و کودکانه ‏ای پرسید: «او هنوز نیامده است؟ هر شب زودتر از این به دیدنمان می‏ آمد .» مادرش سرش را دوباره برزمین گذاشت . سینه‏ی زن با حرکتی سخت‏بالا و پایین می‏رفت . نفس‏هایش به شماره افتاده بود . قطره‏ای اشک بر گونه‏ ی صورتی رنگ پسرک غلطید .

- شاید فراموش کرده باشد، چه کسی ما را به یاد خواهد داشت؟

بی گمان جمله ‏ای نادرست ‏بر زبان رانده بود . دوباره گفت: «امکان ندارد، او مرا همیشه به خاطر داشته است، اگر او نباشد چه کسی تنورمان را روشن خواهد کرد، اصلا مگر قول نداده بود برایم یک شمشیر چوبی بیاورد؟»

بعد، گویا به یاد چیز آرامش ‏بخشی افتاده باشد، ادامه داد: «به او گفته بودم شمشیرم باید دوسر داشته باشد .»

زن با ناله ‏ای ضعیف دستش را به اطراف دراز می‏ کرد، گویا به دنبال چیزی می ‏گردد . چشمان پسرک به سوی بستر زن روانه شد تا دنباله‏ ی نگاه مادر را جستجو کند . قدری شیر از شب پیش باقی مانده بود . مشک را برداشت و کافه سفالی را تا نیمه پرکرد و آن را نزدیک لب‏های مادر بود و زن تنها جرعه ‏ای از آن نوشید و سپس به سرفه افتاد . او به سختی نفس می‏ کشید . چشمان پسرک پر از اشک شد . لب‏های کوچکش از شدت بغض می ‏لرزید .

فکری مثل جرقه از ذهنش گذشت . بی‏صدا از جا برخاست . در را با تکان کوچکی باز کرد و به راه افتاد . باید خودش به دنبال او می‏رفت . نه نامی از او می‏دانست و نه نشانی، اما چیزی پاهای کوچکش را به رفتن وا می‏داشت . تکه چوبی دردست گرفته بود . آن را دنبال خودش برزمین می‏ کشید . نسیم سردی شانه‏ های کوچکش را در هم می‏ کشاند . تا شهر به اندازه‏ ی تعدادی بخل و یک چاه سنگی فاصله داشت . یادش آمده که یکبار مرد را کنار همین چاه دیده است . بی‏ اختیار کنار آن کمی توقف کرد و به داخل چاه نگاهی انداخت . هیچ صدایی به گوش نمی ‏رسید .

مردم از اطرف او می‏ گذاشتند و هرکدام به سویی می‏ رفتند . کنار مسجد چند نفر دور هم نشسته بودند . گویا درباره ‏ی مطلب مهمی بحث می ‏کردند . پسرک نزدیک رفت . هرکدام چیزی می‏ گفتند . از مفهوم حرف‏هایشان چیزی نمی ‏فهمید، اما احساس می‏ کرد حرف‏ها برایش آشنا هستند . ناگهان جمله‏ ای تمام وجودش را به خود جلب کرد . ترس، تمام وجودش را فراگرفته بود .

- همین دیشب اتفاق افتاد . می‏ گویند در نماز بود .

- مردی که همیشه انبانی از غذا بردوش داشت ...

دیگر نتوانست چیزی بشنود . بی ‏اختیار سرش را عقب کشید . گلویش خشک شده بود . ترجیح داد، قدری برزمین بنشیند . دیگر توانی در قامت استخوانی و کوچکش باقی نمانده بود . مردم بی توجه از کنارش عبور می‏ کردند . به دیوار خانه‏ای تکیه داد، تا دردی را که در کمرش می‏ پیچید، کم‏تر احساس می‏ کنند . زیر لب بریده بریده تکرار کرد . مردی که همیشه انبانی از غذا بردوشش بود ...

نه، بقیه را باور نمی‏ کرد . شانه‏ های کوچکش به شدت می‏لرزید .

دستش را به دیوار گرفت، تا به سوی خانه برگردد . احساس می‏کرد نخل‏ها به هم می‏ پیچند و زمین در زیرپایش مرتب تکان می‏خورد . لرزش سردی در قفسه‏ ی سینه ‏اش احساس کرد . اشک، آرام آرام به گونه‏ هایش می‏ غلطید، دیگر چیزی برایش باقی نمانده بود . بی‏ پناهی همان دردی است که برای اندام کوچک او قدری بزرگ بود . دیگر به خانه - همان خرابه‏ ی قدیمی رسیده بود . آرام در را گشود . منظره‏ای عجیب اتفاق افتاده بود . تنور خانه روشن بود . بوی نان داغ در فضای خانه می ‏پیچید . مشک لبریز از شیر و ... خدایا چه می‏دید؟

یک شمشیر چوبی کوچک، شمشیر کوچک دوسر - همان که قرار بود برایش بیاورد . زن به دیوار خانه تکیه داده بود و تسبیحی گلی درست داشت . اما از مرد خبری نبود . قطره‏ای اشک از گونه‏ های نهیف مادر پایین چکید . شمشیر چوبی در دست‏های پسرک می‏ لرزید . بی‏اختیار زیر لب تکرار کرد: مردی که همیشه انبانی از غذا بردوشش بود ...



نوع مطلب : امام علی (ع)، 
برچسب ها :


نمایش نظرات 1 تا 30


نظرسنجی
به نظر شما كدامیك از اقدامات امام علی (ع) در اجرای عدالت اقتصادی نقش مهم تری داشت:








امکانات وبلاگ


این نوا را در وبلاگ خود پخش کنید:

حمایت