صفحه نخست    l    تماس با مدیر    l    نسخه موبایل    RSS    l   
درباره وبلاگ



آبی تر از آسمان بود و پاک تر از باران .دستش را به آسمان می برد و ستاره ها را در سفره خالی ما می نشاند . بهار را به تساوی تقسیم می کرد و سهم خود را به آنکه محتاج تر بود می بخشید.کبوتر از دست او دانه می چید و ماه از روی او روشنی می گرفت . نخل تنهایی اش را می شناخت . چاه زمزمه اش را می شنید و غدیر آن آبگیر زخمی حیران بردباری اش بود .غم و غریبی و غربت ، اشک و آه او را همدم می شدند و از کوفه تا کربلا عشق بود که می کاشتند . نماز به تلاوت او می بالید و او به تلاوت نماز . اخمهایش را باز می کرد و آدم شعر بهشت را می سرود . او ساده بود به رنگ صبح و مرد بود به رنگ خدا. آری او علی ، ماه ولاء بود .

کودکانه ی غدیر
معرفی کتاب

هدف اصلی کتاب ، شناخت قرآن با غدیر و غدیر با قرآن است . نویسنده کوشیده است که در 1500 صفحه و در سه مجلد، این شناخت دوسویه قرآن و غدیر را در شش بخش توضیح دهد . بخش اول به آیات نازل شده در سراسر واقعه غدیر از مدینه تا مدینه اختصاص دارد که اقدامات پیامبر (ص) را از یک سو ، و اقدامات منافقین را از سوی دیگر در بر می گیرد ...

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سه شنبه 1 فروردین 1396 :: نویسنده : مستور
سال 160 هجری بود. سید حمیری، شاعر بزرگ از خانه بیرون آمد. سوار بر اسب سیاه و اصیل خود حرکت می کرد. لباس های زیبایی پوشیده بود. کوچه پس کوچه های شهر کوفه را پشت سر گذاشت. سید حمیری در این زمان 55 ساله بود. به یاد کودکی خود افتاد. آن زمان که در دامان مادری دوستدار اهل بیت علیهم السلام پرورش یافت و پدری علاقه مند به ائمه اطهار علیهم السلام او را تربیت کرد. پدر و مادرش هردو اهل ادب بودند و چیزهای زیادی به او آموختند. آن ها که مُردند، بندر بصره را ترک کرد و راهی شهر کوفه شد. از آن به بعد، پله های ترقی را یکی بعد از دیگری طی کرد و شاعری بلندآوازه شد. سید حمیری غرق دریادآوری خاطرات گذشته خود بود که صدای جمعیت او را به خود آورد. به محله کناسه رسیده بود. اسب را نگه داشت، محله شلوغ بود. مردم در حال رفت و آمد و داد و ستد بودند. چند کودک به دنبال همدیگر می دویدند. در شهر بازرگانان غیر عرب هم دیده می شدند که با لباس های خاص خود از مردم کوفه متمایز بودند. مردم با دیدن شاعر بزرگ شهر گرد او جمع شدند و همه با دست او را به یکدیگر نشان می دادند:

ـ نگاه کنید، سید حمیری به محله ی کناسه آمده!

ـ عجب اسب سیاهی! چه لباس های زیبایی!

در این هنگام یکی از میان جمعیت فریاد کشید:

ـ ای شاعر بزرگ کوفه! اگر شعر تازه ای سروده ای، برایمان بخوان.

همه ساکت شدند. منتظر بودند سید حمیری چه می خواند. سید نگاهی به جمعیت انداخت و گفت:

ـ امروز کار دیگری با شما دارم. هرکس فضیلتی از حضرت علی علیه السلام نقل کند که من آن را به نظم در نیاورده باشم، این اسب اصیل را با آنچه پوشیده ام، به او خواهم داد.

ولوله ای در میان مردم افتاد. محدثانی که در آن جا بودند، شروع کردند به نقل فضایل مولا علی علیه السلام . هر فضیلتی را که بیان می کردند، سید حمیری شعری را که در باره آن فضیلت سروده بود، برای جمع می خواند. ناگاه پیرمردی به سید حمیری نزدیک شد. دهانه اسب او را گرفت. نگاه مردم به او دوخته شد.

سید خم شد و پرسید:

ـ چه می خواهی پیرمرد؟

ـ اسب و لباست را می خواهم.

مردم خندیدند. سید گفت:

ـ مگر تو فضیلتی از حضرت علی علیه السلام سراغ داری که من آن را به نظم در نیاورده باشم؟!

ـ بله، سراغ دارم.

ـ آن را بیان کن. اگر چنین باشد که تو می گویی، به آن خدایی که جانم در ید قدرت اوست، فوری از اسب پیاده خواهم شد و لباس هایم را هم به تو خواهم بخشید. حال آن فضیلت را بگو.

پیرمرد نگاهش را در میان جمعیت چرخاند. همه با اشتیاق منتظر بودند، او سخنش را شروع کند.

ـ من این فضیلت را از زبان ابوالوعل مرادی شنیدم. او تعریف کرد: زمانی در خدمت امیرالمؤمنین علیه السلام بودم. آن حضرت مشغول وضو گرفتن شد. کفشهایش را از پای بیرون آورد. وضویش که تمام شد، می خواست کفشهایش را بپوشد. ناگاه کلاغ سیاهی به تعجیل از آسمان فرود آمد. لنگه کفش آن حضرت را به منقار گرفت و پرواز کرد. کمی دورتر آن را بر زمین انداخت و من با چشم خود دیدم، ماری از داخل لنگه کفش بیرون آمد.

پیرمرد ساکت شد. همه منتظر بودند که سید حمیری شعری در این مورد برای پیرمرد بخواند و او هم راهش را بگیرد و برود. اما برخلاف تصور همگان، سید حمیری از اسب پیاده شد. لباس های زیبایش را بیرون آورد و همراه با لگام اسب به پیرمرد داد.

ـ من به وعده خود وفا کردم. این اسب و لباس هایم برای تو. این فضیلت را که تو نقل کردی، به نظم در نیاورده بودم؛ اما این کار را خواهم کرد.

پیرمرد لباس ها را گرفت و با اسب سیاه از آن جا دور شد. مردم هاج و واج بر جای مانده بودند. برایشان باور کردنی نبود، اما حقیقت داشت. سیدحمیری آرام با خودش زمزمه می کرد:

ـ اَلا یا قومِ لَلْعَجَبِ العُجابِ     لِخُفِّ أبی الْحُسینِ و للحُباب...

منبع: بحارالانوار، ج 41، ص 243



نوع مطلب : متن ادبی، 
برچسب ها : ابوتراب، سید حمیری، فضیلت، اسب، کوفه،




نظرسنجی
به نظر شما كدامیك از اقدامات امام علی (ع) در اجرای عدالت اقتصادی نقش مهم تری داشت:








امکانات وبلاگ


این نوا را در وبلاگ خود پخش کنید:

حمایت