تبلیغات |
پیوندهای روزانه
پیوندها
جوان برافروخته بود. غمگنانه به صورت مادر خیرهمیشد و اشک از چشمان بیفروغش میریخت.ناگهان دو دستش را بالا برد و فریاد کشید: - یا احکم الحاکمین! احکم بینی و بین امی!ای خدایی که بزرگترین داوری، میان من ومادرم تو داوری کن! حوالی ظهر بود. عمر و همراهانش در بازارمدینه مشغول گشت و گذار بودند. جوان تاچشمش به عمر افتاد، ساکتشد. عمر ایستادو با تحکم رو به جوان کرد و پرسید: - چرا به مادرت نفرین میکنی جوان؟! صدای عمر در بازار طنین انداخت. مردم ازدور و نزدیک با صدای عمر جمع شدند و سر وصدای زیادی بلند شد. عمر دوباره غرید: - هی مردک با توام! چرا به مادرت نفرینمیکنی؟! خجالت نمیکشی؟! جوان ترسید و لرزه براندامش افتاد; اما بهخودش جرات داد و گفت: - یا امیرالمؤمنین! این زن نه ماه مرا درشکمش نگهداشته، دوسال به من شیر داده;حالا که بزرگ شدهام، مرا از خود دور میکند ومیگوید که فرزند اونیستم! تو قضاوتکن... عمر حرف جوان را برید و این بار رو به زنکرد و پرسید: - این جوان چه میگوید زن؟! زن با حالت گریه جواب داد: - یا امیرالمؤمنین! به خدا قسم! من این جوان رانمیشناسم; نمیدانم از کدام خانواده و قبیله است; اودروغ میگوید; او میخواهد مرا رسوا کند; من زنی ازقریش هستم و هنوز ازدواج نکردهام! عمر دوباره پرسید: - بر ادعای خود گواه داری؟! پشتسر زن، گروهی مرد - که تعدادشان بهچهل نفر میرسید.- آماده و قبراق ایستادهبودند، زن رو به آنها کرد و گفت: - اینان همه برادران عشیرهای من هستند،اینان براین امر شهادت میدهند! یکی از آنها جلو آمد و گفت: - ای خلیفه رسول خدا! این جوان دروغمیگوید. میخواهد این زن را در قبیلهاشرسوا کند. این، دختری از طایفه قریش است وهنوز ازدواج نکرده و باکره است! عمر دستور داد: - این جوان را به زندان ببرید تا از گواهانبازجویی کنم، اگر شهادتشان درستباشد، اورا حد افترا میزنم. خورشید در وسط آسمان میدرخشید. جوانبیاختیار به آسمان نگاه کرد. جز رنگ آبیآسمانچیزی قلبش را امیدوار نساخت. سربازان بیدرنگ اورا دستگیر کردند و کشان کشان به طرف زنداندارالحکومه بردند. هنوز به زندان نرسیده بودند کهعلیعلیه السلام جلویشان ظاهر شد. همگی با دیدنعلیعلیه السلام ایستادند. انگار میدانستند که جوان رابیگناه به زندان میبرند. علیعلیه السلام نیز ایستاد. چهرهمبارکش آفتاب امیدی بود که بر صورت جواندرخشید و نگاه نافذش تیرزهرآگینی بود که پایسربازان عمر را سست کرد. همگی ایستادند. چیزیبرای گفتن نداشتند. این بود که تنها نگاه کردند ونگاههای ترس زده شان با نگاه با شهامت علیعلیه السلامگره خورد. جوان با دیدن علیعلیه السلام جان دوبارهایگرفت و گفت: - ای پسرعموی رسول خدا! به فریادم برس که منجوانی مظلومم; عمر فرمان داده که مرا به زندان برند! علیعلیه السلام با آرامش خاطر به سربازان دستور داد: - این جوان را برگردانید! عمر و همراهانش آهسته و با پای پیاده در بازار قدممیزدند که ناگهان همهمهای دیگر آنها را متوجهخود کرد. سرو صدای جوان و مردم کوچه و بازار، عمر رابه تعجب انداخت. سربازان که نزدیکتر شدند، عمرسرشان داد کشید: - چرا این جوان را برگرداندید؟! یکی از آنها جواب داد: - علی دستور داد و تو خود فرمودهای که ازفرمان او سرپیچی نکنیم! - حالا علی خودش کجاست؟
- میآید!... یکی از سربازان به عقب برگشت و با انگشتشامیرالمؤمنین علیعلیه السلام را نشان داد که آرام و متینجلو میآمد. عمر با دیدن علیعلیه السلام خودش راخوشحال نشان داد و از دور برایش درود و سلام گفت: - درود خدا برتو باد ای علی! حضرت به سلام عمر جواب داد و از او ماجرا راپرسید. عمر آن چه گذشته بود، بیان کرد. علیعلیه السلامبعد از شنیدن همه ماجرا، دستور داد زن و جوان راحاضر کنند. سربازان خلیفه بیدرنگ زن و گواهانش راآماده کردند. علی7 رو به عمر کرد و گفت: - اجازه میدهی که من در میان ایشان داوری کنم؟ عمر لبخندی زد و گفت: - چگونه اجازه ندهم که رسول خدا9 میفرمود: «داناترین شما، علیعلیه السلام است.» جماعت زیادی جمع شده بود. تا حضرت بر مسند قضاوت نشست، همهسروصداها خوابید و تنها صدای علیعلیه السلام بود که سکوت را میشکست: - ای زن! آیا بر ادعای خود شهودی داری؟! زن عجول مینمود. بادلهره و دستپاچگی که از حرکات و گفتارش معلومبود، جواب داد: - بلی! این شهود من جماعت میباشند. مردان قبیلهاش گفته او را تایید کردند. حضرت رو به مردان کرد و فرمود: - امروز در میان شما چنان حکمی بنمایم که در آن، خشنودی خدا و رسولش باشد! آنگاه از زن پرسید: - ولی تو کیست؟ - همینان! برادرانم! حضرت رو به برادرانش کرد و فرمود: - آیا راضی هستید که داوری من در حق شما و خواهرشما جاری باشد؟ - آری، ای پسرعموی رسول خدا! میپذیریم. علیعلیه السلام در حالی که لبخند میزد، نفس راحتی کشید. بعد بلند فرمود: - ای مردم! من خدا را شاهد میگیرم و حاضرین را به گواهی میطلبم که این زن را بهازدواج این جوان، به مهریه چهارصد درهم از مال خود درآوردم! و در این لحظه با چشمش دنبال قنبر غلام خود گشت. قنبر از میانجمعیتبرخاست. حضرت رو به قنبر کرد و فرمود: - قنبر پول را بیاور! قنبر چند کیسه پر از سکه جلوی علیعلیه السلام گذاشت. حضرت کیسهها رابرداشت و به جوان داد و فرمود: - اینها را در دامن زنتبریز و دست او را بگیر و به خانه ات ببر و به نزد ما نیامگر غسل جنابت کرده باشی! زن مضطرب شد و شگفتزده به امیرالمؤمنینعلیه السلام نگاه کرد; جوان پولهارا به دامن زن ریخت. صدای سکهها به گوش همه رسید. نفسها در سینهها حبس شدهبود و از کسی صدایی بر نمیخاست. ناگهان فریاد زن بلند شد: - الامان، الامان یابن عم رسول الله! میخواهی من به آتش بسوزم؟! به خدااین جوان، پسر من است... برادرانم مرا به نکاح مرد پستی درآوردند، اینپسر از او به وجود آمد; وقتی او بزرگ شد، امر کردند او را فرزند خود ندانم، به خداسوگند این فرزند من است... زن دنبال گفتهاش را با هق هق گریه ادامه داد و پسر خودش را به سینه فشرد. فریاد همهبه تحسین امیرالمؤمنینعلیه السلام بلند شد. عمر نیز با خوشحالی فریاد زد: - لولا علی لهلک عمر; به راستی که اگر علیعلیه السلام نبود، عمر هلاک میشد!
بحارالانوار، ج 9، ص 487 و قضاوتهای حضرت امیر(ع)، شیخ ذبیح الله محلاتی، ص 72-75. نوع مطلب : دلگویه، چهارشنبه 1 دی 1389
عزیز دلم!
آمده ام تا بلندترین مثنوى عشق را برایت زمزمه كنم . آمده ام تا حرف هاى نگفته ام را برایت بگویم . آمده ام تا اشكهایم را بر تو ببارانم و سیرابت كنم . آمده ام تا دل بى تابم را بى قرارتر كنم . آمده ام تا سراغ مولایم را از تو بگیرم . آمده ام تا از على و رضایت او بپرسم . مى دانى، آنگاه كه پدرت به خواستگاریم آمد، تمام وجودم را شادمانى فرا گرفت. پس به چشمان با حیاى او نگریستم و گفتم به خدا سوگند من براى حسن و حسین (ع)همچون مادرى دلسوز خواهم بود و تو امروز مرا نزد مولایم سرافراز كردى. به دنیا كه آمدى على تو را با نام خدا و رسول و ولى او آشنا كرد و پرسید نامش را چه برگزیده اى؟ گفتم در هیچ امرى بر شما سبقت نمى گیرم و على نام عمویش را بر تو نهاد. تو در میان بنى هاشم زیباترین بودى چون ماه و من نگران چشم حاسدان كه مبادا پسركم را آسیبى رسانند. هر چند كه مى دانستم تو مى مانى تا حسین بماند. تو مى مانى تا فدایى فرزند گرامى رسول الله باشى. تو مى مانى تا زهراى پیامبر را دلخوش كنى و این همه را از بوسه هاى على بر دست و بازوى تو دریافته بودم. یادت مى آید! تو تازه زبان گشوده بودى، على تو را كنار خود نشاند و فرمود: بگو یك، تو گفتى یك. بعد فرمود: بگو دو، توخوددارى كردى و گفتى شرم دارم به زبانى كه خدا را به یگانگى خوانده ام، دو بگویم و باز لبان مقدس على بود و پیشانى بلند تو ! جز این هم انتظار نمى رفت. على خود معلم تو بود و پس از او جان و دل زهرا ، حسن و آقایمان حسین باب هاى علم را بر توگشودند و تو شدى موحدى بزرگوار با شجاعت و ایثار على، صبر و كرم حسن و شهامت و جهادگرى حسین و چه كسى براى یارى اباعبدالله شایسته تر از تو؟ چه خوب مى دانست على! آنگاه كه هنگام شهادتش فرمود: جز فرزندان زهرا كسى در اتاق نماند و تو با دل شكسته و كوله بارى از حسرت پشت در به انتظار ماندى. چیزى نگذشت . زینب آمد و پیغام داد على تو را به درون خوانده. تو نیز در كنار فرزندان زهرا مبادا تنهایش « : جاى گرفتى و على دست حسینش را در دستان تو گذاشت. نگاهت كرد و گریست و سفارش حسین را را به تو كرد که مبادا تنهایش بگذاری » ![]() مرحبا بر تو! كه حسین را آنگونه كه باید شناختى. شنیدم كه در غربت نینوا به برادرانت گفتى: در نثار جان هایتان تقصیر نكنید و گمان مبرید كه حسین برادر ماست نه چنان است آن بزرگوار امام و سید و بزرگ و پیشواى ما بوده و حجت خداوند عالمیان در روى زمین و فرزند فاطمه زهرا و نور دیده و رسول خداست. آرى تو همیشه حسین را مى خواندى و من از ادب تو خرسند مى شدم. تنها یك بار - آخرین بار - او را برادر خواندى. گفتند فریاد « یا اخا ادرك اخاك »تو دل حسین را سخت لرزاند. برادر « خود را به تو رساند و سرت را » در دامان مادرش فاطمه دید و دانست راز برادر گفتنت چیست. عباسم ! وفاداریت زبانزد ملكوتیان است. خدا نكند تو شرمگین زینب باشى . نمى دانم آن پلید مرد دورخى چگونه جرأت كرد برایت امان نامه بفرستد ! مظلومم ! نه فرات كه جاى جاى عالم تا قیامت كبرى مظلوم تر از مولایت حسین و مظلوم تر از تو نخواهد دید. چه سعادتى براى تو بالاتر از آنكه سجاد (ع) به دست خود تو را دفن كرد. آرى تو را، و البته پدرش حسین را. سقاى كربلا ! علمدار حسین ! ابوفضائلم ! ابا قربة ! قسم به ظهر عاشورا قسم به ركعت هاى خونین عشق، قسم به آفتاب،قسم به آب ، قسم به آب ، تو امروز سیراب تر از هزار دریایى و خوشبوتر از هزار گلاب ناب. مباركت باد بال هاى سبز بهشتى ات. سلام خدا و فرشتگان و پیامبران بر تو باد. سلام بندگان صالح و شهدا و راستگویان بر تو باد. همه سلام هاى پاكیزه به هنگام بامداد و شام بر تو باد. نوع مطلب : دلگویه، سه شنبه 23 آذر 1389
«ای اهالی سرزمینها دهشتناک و بیابانهای تفتیده! ای اهالی گورهای تاریک! ای اهالی خاک! ای اهالی غربت و تنهایی و ترس! شما طلایه داران مایید که از ما پیش افتادهاید، و ما دنباله شماییم و به شما خواهیم رسید. امّا خانههایتان... دیگران در آنها مسکن گزیدند؛ امّا همسرایتان... به تزویج دیگران درآمدند؛ و امّا اموالتان... میان دیگران قسمت شد. اینها اخبار ما بود برای شما؛ امّا اخبار شما برای ما چیست؟» این کدام آینه است که این چنین شکوهمند، این چنین هولناک، این چنین بیپرده و این چنین شفّاف، پایان محتوم سراب دنیا را برای اسیران حقیقی خاک، تصویر میکند؟مردگان گر چه اسیر خاکند؛ امّا اسیران حقیقی خاک، زندگانند؛ مردگان رها شدگانند.مردگان، زنجیر تن را گسستهاند و به آن سوی افلاک پیوستهاند.اسیران خاک، زندگانند؛ آنان که سر در آخور خورد و خواب فرو کردهاند و محض توجّه، سری به سوی آسمان بلند نمیکنند. و علی علیهالسلام اسیران ظاهری خاک را خطاب میکند تا اسیران حقیقی خاک را عتاب کرده باشد.خانهها بر پایه خاک قد برمیافرازند و استوار میشوند و خانه خدایان، میپندارند این سقفهای محکم و مستحکم، هیچ گاه فرو نخواهند ریخت و این دیوارهای استوار، هیچ گاه کمر خم نخواهند کرد؛ امّا آن که بر سمند زمان سوار است، آینده را در آینه حال میبیند و میخواند.میبیند که این بناهای استوار، فردا تلّی از خاک است؛ بیهیچ نشانی از سبزینه حیات.فرزندان آدم، پا به عرصه خاک میگذارند و میپندارند تا آن سوی زمان امتداد خواهند داشت؛ امّا آن که از زمان و مکان در گذشته است میداند که مرگ، از هر سو زندگی را احاطه کرده است و جاده حیات، سر به دامان مقصدی جز مرگ نمیگذارد. کلام علی علیهالسلام پنجرهای است تا بشر، فردای خود را در آن به تماشا بنشیند؛ اگر چشم دلش هنوز کور نشده باشد.«از آغاز سرما بر حذر باشید و پایانش را پذیره شوید. همانا که سرما با بدنها همان میکند که با درختان. آغازش میسوزاند و پایانش میشکوفاند.» برای اولیای خدا، دنیا و رنگارنگیاش، سراسر رمز است؛ رمزی برای کشف رازی نامکشوف که از چشمها و گوشها پنهان است و جز در آیینه جانهای صاحبدلان به تماشا در نمیآید. شب و روز، زمین و آسمان و تابستان و زمستان و... پردههای راز آفرینشند. شب که پرده نیلیاش را بر گستره افق میگسترد و ستارگان، چونان دریچههایی به عالم نور درخشیدن آغاز میکنند، دیده دل عارف باز میشود و انوار جمال الهی را به تماشا مینشیند و در خلسه معرفت فرو میرود.و روز که پرده شب را میشکافد و زمین خداوند را به سفره روشنایی مهمان میکند، عارف بر این خوان مینشیند و از بساط حیات، لقمه بر میدارد.بهار و تابستان و پاییز و زمستان نیز که طیف رنگ رنگ حیاتند، مجلای ظهور رازهای بیکران هستی میشوند. ... و این علی علیهالسلام است که پرده از این رازها بر میدارد و از کلمات آسمانیاش، پنجرهای برای تماشای حقیقت زمستان میگشاید.زمستان، فصل مرگ است؛ امّا نه آن مرگ که پایان فصل دنیوی حیات و آغاز فصل برزخی آن است؛ مرگی در عین حیات. مرگی که درختان را در بر میگیرد و ردای سبزشان را از تن بیرون میکشد تا پس از مرگی سپید، آنها را آماده جامهای سبزتر کند.زمستان، یاد آور مرگ آدمی است و بهار، یاد آور قیامت که سر آغاز حیات سبز ابدی است. و این علی است که پرده از راز آفرینش بر گرفته است: «تَوَقّوا البَردَ فی أوّله، و تلّقوه فی آخره. فإنّه یَفعلُ فی الابدان کفِعلِه بی الأشجار أوّلُهُ یُحرق، و آخره یُورق».
نوع مطلب : امام علی (ع)، دوشنبه 8 آذر 1389
دوست داشتم . نه ، چیزی فراتر از دوست داشتن . اصلان مگر می شد کسی او را ببیند ، بشناسد ، خلق و خویش را بداند و شیفته اش نشود ؟ از همان شام نخست که آمد ، پرسید من و « مسیره » کجا غذا می خوریم ؟ گفتند در اتاق خودمان . گفت : از امروز همه بر سر یک سفره می نشینیم و ما نیز محبت او را بر سفرۀ دلمان نشاندیم و باورمان شد که او مانند هیچ کس جز خودش نیست . نمی دانم این غذاها برای میهمانان کافی است یا نه ؟ همۀ اقوام نزدیک او می آیند : ابو طالب ، ابوسفیان ، ابولهب ، ابوجهل و دیگر بزرگان قریش . دیشب شنیدم که او چند بار با خود زمزمه می کرد : « و انذر عشیرتک الاقربین » . نفهمیدم ماجرا چیست ، اما امروز همه چیز روشن می شود . آمدند . همه آمدند . طعام که به پایان رسید ، او شروع به سخن گفتن کرد و من صدایش را از پس پرده می شنیدم . خدا را حمد کرد و او را به بزرگی ستود . آنگاه از صداقت خود گفت و سوگند یاد کرد به پروردگاری که جز او معبودی نیست و خبر داد از یکتایی خدا ، از رسالت خویش ، از قیامتی که برای همه در پیش است ، از بهشتی که نصیب نیکوکاران می گردد و دوزخی که فرجام بدکاران است ... و بعد سکوتی سخت بود و دیگر هیچ . با شنیدن صدای لرزان ابوطالب ، نفسم در سینه حبس شده بود ، رها گشت . آرام و شمرده گفت : راستی تو را تصدیق می کنم و تا زنده ام از یاری ات دست بر نمی بردارم . افسوس که فریاد ابولهب ، شیرینی کلام ابوطالب را به تلخی دغدغه ای جدی و ماندگار بدل ساخت . ابولهب بی پروا و گستاخانه خروشید : این رسوایی بزرگی است ! تو پیامبر خدا !؟ قریش به سخره خندیدند ... محمد (ص) فرمود : فرمان خدا این است که شما را به سوی او فرا بخوانم و اینک هر کس از شما که مرا یاری کند برادر ، وصی و جانشین من خواهد بود . غوغایی در جانم بر پا شد ، هم مشتاق شنیدن بودم و هم مدهوش شنیده ها ! دلم می خواست می توانستم پرده را کنار بزنم ، چهرۀ حاضران را بنگرم و ببینم در مقابل درخواست او چه می کنند ...
صدای دلنشین علی ، بی تابی ام را به قرار و اطمینانی ناب فرا خواند . « ای رسول خدا من تا آخرین لحظۀ زندگی ام برای یاری تو ایستاده ام » یک بار ، دو بار و سه بار سوال پیامبر و پاسخ علی تکرار شد . او دستان علی را به گرمی فشرد . چیز مبهمی نمانده بود . چه کسی گمان می کرد یک بار دیگر نیز در غدیر ، این دو دست پاک در یکدیگر گره خورند و باز نام علی در زمین و آسمان طنین انداز گردد و نه تنها علی که واپسین آشکار کننده حق نیز در همان جا معرفی شود و سفارش های پیامبر دربارۀ مهدی عالم به گوش همگان برسد که : آگاه باشید آخرین راهنمای امت هم از خاندان ما می باشند . آگاه باشید او بر کلیه ملل با ادیان مختلف پیروز می گردد . آگاه باشید او از ظالمین انتقام می گیرد . آگاه باشید او تمام دژها را فتح نموده و ویران می گرداند . آگاه باشید او مشرکین را از هر نژاد و ملتی باشند نابود می نماید . آگاه باشید او انتقام خون دوستان خدا را می گیرد . آگاه باشید او یاور دین خداست . آگاه باشید او کشتیبان دریای مواج و سامان بخش زندگی متلاطم خلایق است . آگاه باشید او فضل و برتری دانایان و جهل و بی خردی نادانان را می داند . آگاه باشید او برگزیدۀ خداوند است . آگاه باشید او وارث همۀ علوم است . او ولی خدا در زمین می باشد و حکم و فرمان او ، حکم و فرمان خداوند است ... درود خدا بر او باد .
هم خوانی زیبای عید غدیر تقدیم به همه دوستداران ولایت امیرالمونین علی بن ابیطالب (ع) نوع مطلب : دلگویه، دوشنبه 1 آذر 1389
درباره وبلاگ
آبی تر از آسمان بود و پاک تر از باران .دستش را به آسمان می برد و ستاره ها را در سفره خالی ما می نشاند . بهار را به تساوی تقسیم می کرد و سهم خود را به آنکه محتاج تر بود می بخشید.کبوتر از دست او دانه می چید و ماه از روی او روشنی می گرفت . نخل تنهایی اش را می شناخت . چاه زمزه اش را می شنید و غدیر آن آبگیر زخمی حیران بردباری اش بود .غم و غریبی و غربت ، اشک و آه او را همدم می شدند و از کوفه تا کربلا عشق بود که می کاشتند . نماز به تلاوت او می بالید و او به تلاوت نماز . اخمهایش را باز می کرد و آدم شعر بهشت را می سرود . او ساده بود به رنگ صبح و مرد بود به رنگ خدا. آری او علی ، ماه ولاء بود .
مطالب اخیر
صفحات جانبی
آرشیو وبلاگ کلام مولا
پخش زنده
امکانات وبلاگ
|
||
|
|